این دگر رسمش نیست

اين دگر رسمش نيست
با مني كه همه عمر
تكيه گاهت بودم
اين چنين سرد
تو رفتار كني
باغبان دل من!
اين درخت تنها
تك درختي خسته
سايه بانت همه عمر
همدمت در همه فصل
چه بدي كرد كه تو
خسته رهايش كردي
اين دگر رسمش نيست
پيش من صحبت ازآن باغچه ي همسايه
صحبت از سايه ي دلچسب درختان همان باغچه ي زرد و پليد
صحبت از رايحه سبز درختان پر از سيب مجاور
ديگر انگار فراموش نمودي
عطر نارنج دل انگيز و بهاري مرا
سايه ي سرد مرا
تنه ي زرد مرا
كه برايت عمري
تكيه گاهي مطمئن بوده و هست
اين دگر رسمش نيست
باغبان دل من
كه تو با تيغ تبر دوست شوي
چند روزي است
خبر دارم از اين عهد پليد
بعد از اين آن تبر سرد شود همدم تو
روي آن شانه كه روزي سايه ام مي افتاد
دگر آ ن تازه رفيقت بنشيند
دست كم پيش من از دوستي ات با تبر سرد مگو
به خدا رسمش نيست
كه تو وقتي به تنم تكيه زني
با من و يار مني
از تبر حرف زني
مي شود اين لحظات آخر
به جدايي ، به سفر
سردي سايه ي دلچسب درختان دگر
سيب پر وسوسه ي همسايه
به تبر
فكر نكرد
شايد اين تنهايي
سببش من بودم
احتمالا همه تقصير خودم بود
كه اينگونه تو با دشمن من
تيغ تبر
دوست شدي
هر چه بود ، هرچه هست
همه تقصير من است!
همه تقصير من است!


